
دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم ، کلی خندیدم.
طوس و ری و بغداد و شام و مصر و استامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است. حتی روی صلیب، مارک الله می زدند!
جنگهای صلیبی که شد، آنها افتادند به جان ما. ما افتادیم به جان هم، مسیحی ها و جهودها یکی شدند، مسلمان ها صدتا شدند، سنی به جان شیعه ، شیعه به جان سنی ، ترک به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... . باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمنی، بدبینی ، جنگ و جدل. حیدری، نعمتی ، بالاسری، پائین سری، یکی شیخی، یکی صوفی، یکی امل، یکی قرتی ...
نقشه جهان را جلوی خود بگذار . از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا، از آنجا یک خط برو تاچین، این مثلث میهن اسلام بود؛ یک ملت، یک ایمان، یک کتاب.
حالا؟
مسلمان های یک مذهب، یک زبان، یک محل، توی یک مسجد، هفت تا «نماز جماعت» می خوانند!
توی برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتی اسلام را رها کرد، رفت به سراغ قصه های مرده، خرابه های کهنه، استخوان های پوسیده ... « خدا » را از یاد بردند، «خاک» را به جاش آوردند.
توحید توی کتابها مرد، بشکل کلمات؛ و شرک توی جامعه جان گرفت، بشکل طبقات. دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه، هر قطعه ... و لقمه ای چرب، نرم، راحت الحلقوم.
سرما را به خاک بازی، به خون بازی، فرقه سازی، دسته بندی ، به جنگهای زرگری، به بحث های بیخودی، به حرف های چرت و پرت، به فکرها و علم های پوک و پوچ، به عشق ها و کینه های بی ثمر، به گریه ها و ندبه های بی اثر، به دشمن های عوضی، به خنده های الکی، بند کردند. چشم ما را به لای لایی خواب کردند. فرنگی ها هم مثل مغول ها:
آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ...













