تبليغاتX
شیرین و فرهاد

شیرین و فرهاد

...

 


بی تو مهتاب شبی از آن کوچه کذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و د ر آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

یادم آیدتو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم . سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم , نرمیدم ....

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی از آن کوچه گذر هم

بی تو اما ؛ به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

                                                                                             فریدون مشیری

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت10:34توسط شیرین و فرهاد... | |

 

 

نشاط  انگیز و ماتم زائی ای عشق

عجب رسواگر و رسوائی ای عشق

...

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که  هرگز برنخیزد

...

ترا یک فن نباشد، ذو فنونی

بلای  عقل  و مبنای جنونی

...

تو لیلی را به خوبی طاق کردی

گل    گلخانه  ی    آفاق   کردی

...

اگر  بر  او  نمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی، تو دادی

...

لبش  گلرنگ  اگر  کردی  تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی، تو کردی

...

به از لیلی فراوان بود  در  شهر

به نیروی تو شد جانانه ی دهر

...

تو مجنون را به شهر افسانه کردی

ز    هجران    زنی    دیوانه   کردی

...

تو   او   را   ناله   و   اندوه   دادی

ز محنت سر به دشت و کوه دادی

...

چه  دلهایی  ز تو  دریای خون است

چه سرها کز تو صحرای جنون است

...

به شیرین دلستانی یاد دادی

وز  آن  فرهاد  را  بر  باد  دادی

...

سر و جان و دلش  جای  جنون است

گر ان کوهی ز عشقش بیستون شد

...

ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد

بلند  آوازه   کردی   نام  فرهاد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت17:42توسط شیرین و فرهاد... | |

 

امروز جمعه سیزدهم شهریور یکی از بهترین روز زندگیم ...

 

دوست دارم .................................................................... I LOVE U

...................................... i am nuts about u .................................

 

... تقدیم به تو ...  

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت18:1توسط شیرین و فرهاد... | |

 

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامی تر از آ نند که بشکنند

آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند

 و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

 فردا خورشید طلوع خواهد کرد

 حتی اگر ما نباشیم

 ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت23:28توسط شیرین و فرهاد... | |

 

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد

دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد

آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم

دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟

تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد

نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

بر رفیقان از مقصد چه سان آرم خبر ؟

من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

+نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت19:47توسط شیرین و فرهاد... | |